یه چیزی می گم...یه چیزی بگو
بدون نظر خارج نشوید
درباره وبلاگ


من سپیده 15 سالمه ، حالا که یه چیزی می نویسم ، باید یه چیزی بنویسین سوسک بوستون کنه ، مارمولک قلقلکتون بده ، موش تو غذاتون بیفته ، بمب اتمی آمریکا رو خونتون منفجر بشه اگه بهم نظر ندین . گفته باشما....!!!

پيوندها
ساختن چت روم کاملا رایگان/صد در صد تضمینی!!!!
سرگرمی و تفریحی
تشک بادی
تور كيش
تور هند
ازدواج و همسریابی
تکواندوی قم
نيمباز-جاجرم-پايدار
پاتوق بچه های فریدونکنار
جدیدترین وبلاگ سرگرمی و تفریح جوانان و نوجوانان
دنیای کوچک من
زیبا ترین و جالب ترین عکس ها و مطالب روز دنیا
۩۞۩ سایت تتورا ۩۞۩
عشق& love
بهترین وبلاگ دوستیابی و پاتوق دختر پسرا
nimbuzz و ترفند هاي آن
...::Top link::...
bia 2 hal konim
A.G
شاهزاده ایرانیPrince of persia1،2،3،4،5
چه عکس هایی این جاست؟‎?‎
آموزش شعبده بازی
بیا2موزیک
فارس پیام – درج آگهی رایگان
روز نوشت های ایران دخت‎
.:مرا دوست بدار اندک ولی طولانی:.
‏*‏**دهکده داستان***
۩۞۩ عکس های توپ و نایاب ۩۞۩
ستاره شب
دنیای مجازی دخترها و پسرها
گوشه ای از بیداری ها
دانلود بهترین های نرم افزار های گوشی.عکس.داستان های کوتاه.آپگرید ماهواره..بیوگرافی
همه چیز فراماسونری
دنیای طرفداران هری پاتر
‏‎*LOVELY‎*‎
..:LOVE:..
بهترین دانلود تم و برنامه های گوشی.عکس.داستان های کوتاه.آپگرید ماهواره.بیوگرافی.
عشق بازار
فصل عاشقی
هر روز اپم
*متروکه*
هستی-افسوس
خفن دانلود
*شب نوشت*
Miny story
وبلاگ تاتورا
یزد عمران
عاشق و معشوق
اموهای احساسی
I LOVE U
‏*‏**بهترین سایت سرگرمی***
شاپرک
فروشگاه آزاد شاپ
prince of persia
My Love
آرامش
back street boys
جدیدترین ها
شاهزاده ایرانی
eadownload
باران
ته دل من!!!
عشق من هری پاتر
عاشقانه ها
$ مرکز دانلود آهنگ $
آخر عاشقی...
+18
عکس و مطالب جالب
آسمون پر ستاره
وبلاگ همه جوره
من بهاره 20 سال دارم ضد پسر
هر چی که بخوای
خاطرات من در مجارستان
amir yoosef
LOoOoOoOoOoOVE
‏@‏****زندگی همراه عشق****@
18سال به بالا کلیک کنن
هرچه میخواهد دل تنگم بگم
MEHRDAD1991
هواداران وينكس
دنیایی پر از دانلود
دانشمند کوچک
ساخت ویروس کامپیوتری خفن
sina emo i am emo real
pars boys
یابو
OK
TOOMAR
تک داستان آموزنده
من و تو
###ضد پسلا###
جدیدترین مطالب درمورد کسب در آمد
اتاق18
گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکندخدا تو باشی
بهترین های هری پاتر
دست های پر از خالی
همنفس
ღღ♥ღگالری عکس هستیღღ♥ღ
love story
***آرزو جون**
پسرkissدختر
وبلاگ طرفداران پرسپولیس
emo girl
عکس.عشق.عکس
دانلود فیلم و سریال با لینک مستقیم
خاطرات یک کامپیوتریست خسته
وبگرد
ضد دختر
خروج ممنوع
همزاد من
شاد باش لعنتی
شهر پفی
نقطه چین ...
دختری از جنس باران
عشق من kh
شعبه 2 دفتر خاطرات من
NINJA
ART PIX
همه چی دخترونه
وبلاگ به روز آنلاین
دنیای مطالب خواندنی
عشق من B
کلیک شاپ
emo kiss2
سفیران
کلبه ی تنهایی دخترونه
onyx
M & P
آموزش بازی شاهزاده ایرانی
پلیس جهنم
Only for you
هيوا
Tafakor90
خاطرات من و سميرا
یاسی
همه چی
ساحل نشین اشک
تنها او

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان یه چیزی می گم...یه چیزی بگو و آدرس narciss.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

نظرتون درباره ی این به اصطلاح وبلاگ چیه؟

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 27
بازدید هفته : 111
بازدید ماه : 436
بازدید کل : 30030
تعداد مطالب : 9
تعداد نظرات : 376
تعداد آنلاین : 4

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

كد تقويم

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
نويسندگان
سپیده

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
چهار شنبه 8 تير 1398 :: 9:59 :: نويسنده : سپیده

 

اين داستان براي همه جور تيپي هست به خصوص كسايي كه به وبلاگم مي آيند ولي نظر نميدن.(سپيده)

 

بمب اتمي

 

بايد يه فكري ميكرد ، تا 20ثانيه ديگه بمب اتمي آمريكا رو خونشون منفجر ميشد . پس دستش رو جلو برد تا بهترين نظر رو بنويسه ، هنوز كيبرد رو لمس نكرده بود كه گوشه ي مانيتور يه پيغامي اومد...شمارش معكوس بود...20،19،18...بايد زود دست به كار ميشد.انگشتاش مي لرزيد . يه حساب سر انگشتي كرد و متوجه شد 5 ثانيه وقت داره فكر كنه چي بنويسه ، تو 5 ثانيه هم بايد نظرش رو تايپ كنه ، 5 ثانيه ديگه هم وقت داشت اسم و ايميلش رو وارد كنه.

صداي بلند يك جت رو شنيد . درست مثل رعد و برق بلند و گوش خراش بود. نفس تو سينه اش حبس شده بود. (حتما جت هاي آمريكايي بودن) فقط 5 ثانيه طول كشيد تا نظرش رو تايپ كنه . محاسباتش درست بود . روي ارسال كليك كرد و نظرش با موفقيت ارسال شد .

خوب شما فكر ميكنيد بهترين داستاني كه ميشه با شرايط داستان بالا ارسال كرد چيه؟؟؟

ميتونيد تو همين پست جوابتون رو بگيد ديگه بستگي به ذوق و سليقتون داره... به اندازه ي صور فلكي ممنون(سپيده)

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب ...
 
شنبه 16 مهر 1390برچسب:سلام و خداحافظ,داستان, :: 8:17 :: نويسنده : سپیده

 

                             

سلام و خداحافظ.....

من مدت كوتاهيه كه اين وبلاگ رو راه انداختم ولي با شروع درس ها ديگه فرصت آپ كردن رو پيدا نمي كنم وخيلي كم ميام تو نت.

البته هنوز هم داستان مي نويسم ولي ديگه فرصت تايپ كردن و بقيه ي چيزها رو ندارم .

از تمام افرادي كه تمام اين مدت به وبم اومدن و نظر دادن ممنونم و از چند نفري كه نظر دادن و فرصت نكردم جوابشون رو بدم عذر خواهي مي كنم.واقعا منو ببخشيد.

فعلا سر وكارم با كتابامه و لا غير...........خداحافظ.(سپيده)

                  

 

« وقتي كوه به كوه ميرسه ولي آدم به آدم نمي رسه »

 

"يك داستان كاملا آبكي"

"فقط به خاطر دوستم الي"

 

يك دوبلور با تجربه بود و سابقه ي كار نسبتا زيادي داشت ،‌ولي يك بچه سوسول بالا شهر كه در برخورد اول محترم به نظر مي رسيد ، باعث شده بود گويندگي فيلم جديد اش عقب بماند و وجه و اعتبارش را به خطر بيندازد.

در حالي كه به بدبختي اش فكر مي كرد ، صداي تلفن روي ميز را شنيد. حوصله ي جواب دادن را نداشت و تصميم گرفته بود جواب ندهد ولي صداي زينگ زينگ تلفن روي اعصابش راه مي رفت. به سختي ميل به خرد و خاك شير كردن تلفن را در خود سركوب كرد.

سر انجام تسليم شد و قبل از برداشتن گوشي نفس عميقي كشيد تا خود را كنترل كند و داد و فرياد را نيندازد.

ـ«بله؟»

صداي زنگ مانند زني از پشت تلفن گفت:« آقاي زنگويي؟ خودتون هستيد؟ببخشيد مي خواستم درباره ي  اين فيلم آخري كه قراره روش كار كنيم ، ازتون سؤال كنم ، ظاهرا...»

آقاي زنگويي حرف هاي زن را كه مثل قطار پشت سر هم رديف مي شد قطع كرد و گفت:«ببخسيد شما؟»

زن گفت:«نشناختيد؟ دبير هستم ، قراره با هم روي اين فيلم جديده...»

مرد كه از وراجي هاي خانم دبير خسته شده بود گفت:«بله ، به جا آوردم. امرتون؟»

خانم دبير گفت:« بله،داشتم ميگفتمم مي خواستم ازتون بپرسم اين فيلم جديدي  كه  قراره دوبله كنيم چي شد پس؟خيلي از همكاران از من سؤال مي كنند ، من هم كه جوابي ندارم  بدم . خوب اين برام خيلي افت داره. اگه هنوز اون مرد جوون پيداش نشده  بهتر نيست كه يه نفر ديگه رو جايگزين كنيد؟سعي كرديد  باهاش تماس بگيريد؟ ايده ي من اينه كه...»

آقاي زنگويي كه اصلا حوصله نداشت ، نيمي از حرف هاي او را كه در باره ي ايده اش بود نشنيد و به ياد آورد خانم دبير در فيلم جديد ، دوبلور يك زن وراج است و در دل به اين انتخاب صحيح و به جاي خود آفرين گفت. آقاي زنگويي براي بار سوم حرف هاي او را قطع كرد:« بله خودم هم قراره اين كار رو بكنم ، سعي كردم پيداش كنم ولي وقتي به شماره اش زنگ مي زنم يه خانم جواني جواب ميده و ميگه شماره واگذار شده من هم بايد شخص ديگه اي رو جايگزين كنم و اگه مشكل مالي پيش اومد بايد يه چيزي از جيب خودم بزارم. به هر حال ممنون از پيشنهادتون ،‌خداحافظ.»

ـ« بله ممنون قابلي نداشت ، مي دونيد من كاملا موافقم كه شما...»

آقاي زنگويي گفت:« بله ، بله ميدونم خدافظ.»

سپس گوشي را قطع كرد و 5 نفس عميق كشيد تا آرامش خود را حفظ كند.

 

 

به ادامه مطلب بريد

 



ادامه مطلب ...
 
چهار شنبه 8 تير 1390برچسب:حماقت,داستان حماقت,سپیده,نارسیس,داستان های نایسه سپیده,, :: 9:52 :: نويسنده : سپیده

حماقت

صبح زود بود حدود شش و نيم ، دخترك به تنهايي وبي مهابا در كوچه اي پيش مي رفت كه در آن مگس هم پر نميزد.

از قيافه ي دخترك معلوم بود از اينكه كسي اين اطراف پرسه نميزند آسوده خيال است . او عادت داشت كه زودتر از تمام دانش آموزان در مدرسه حاضر شود و اين كار هر روزش بود.

آسودگي خيال دخترك مدت زيادي طول نكشيد ، صداي ماشيني را از پشت سرش شنيد . او زير چشمي به پشت سرش نگاه انداخت و در يك نظر دو پسر جوان را جلوي ماشين ديد.

دخترك سرعتش را بيشتر كرد ولي سرعت ماشين بيشتر بود و به راحتي به دنبالش مي رفت. زماني كه به كمترين فاصله با دخترك رسيد متوقف شد . دخترك از پشت سرش صداي باز و سپس بسته شدن در ماشين را شنيد و قدم هايش را تند تر كرد. او صداي  قدم هاي پشت سرش را كه هر لحظه نزديكتر ميشد به وضوح مي شنيد .

ناگهان دستي شانه اش را لمس كرد ، او با وحشت سرش را برگرداند و زن نسبتا جواني را ديد كه به چهره ي وحشت زده ي دختر نگاه ميكرد . او آهسته پرسيد:«عزيزم ميدوني خيابان مطهري كجاست؟»

دخترك كه تقريبا از ترس غالب تهي كرده بود آرام گرفت و پاسخ داد:«نه»

زن با نا اميدي به سمت ماشين برگشت و دخترك كه از حماقت خود خجالت زده شده بود به راه خود ادامه داد.

 

اين داستان خودم بود لطفا نظر بديد اگه راهنمايي ام  كنيد بيشترخوشحال ميشم.(
سپيده)

 

 

 
دو شنبه 24 خرداد 1390برچسب:شكار,داستان,داستان شكار, :: 9:53 :: نويسنده : سپیده

 

اينم يه داستان جديد ازخودم(سپيده)


 

 

شكار

 

دريا بي موج و آرام بود و مرد بر روي قايق موتوري جديدش نشسته بود ، يك قلاب ماهي گيري در دست داشت و در حال ماهي گرفتن بود.

از دور صداي قايق ديگري به گوش رسيد ، دقايقي بعد قايق جديد به قايق مرد رسيد؛ زني جوان آن را هدايت مي كرد ، او يك كلاه حصيري بر سر گذاشته بود در حالي كه لبخند مي زد پرسيد:«اينجا چيزي پيدا ميشه؟»

مرد جوان گفت:«آره من يه چندتايي صيد كردم.»

زن موتور قايق اش را خاموش كرد ، قايق اش در نزديكي قايق مرد ساكن شد.

زن جوان با تعجب گفت:«چقدر از ساحل فاصله گرفتين!»

مرد گفت:«آره چون اين جور ماهي ها فقط تو اين عمق پيدا ميشن.»

زن جوان قلاب ماهيگيري اش را بيرون آورد و خود را براي ماهي گرفتن آماده كرد.

زن سعي كرد سر صحبت را باز كند:« قايق قشنگي داريد ، تازه خريدين؟»

مرد گفت:«اوه...بله ، چند روز ميشه كه از فرانسه به دستم رسيده.»

زن جوان ابروهايش را بالا برد وگفت:«جدي ميگين؟پس بايد كلي بابتش پول داده باشين»

مدتي گذشت و آنها در مورد انواع قايق ها و كار بردشان بحث كردند تا اينكه زن جوان بدون مقدمه گفت:« اگه كمي جلوتر بريم مي تونيم ماهي بيشتري بگيريم.»

مرد گفت:« فكر خوبي نيست ، شنيدم اين اطراف كوسه هاي نا جوري داره.»

زن جوان مخالفت كرد و گفت:« من عاشق كوسه ها هستم به نظرم حيوانات شگفت انگيزي هستن.»

 

 

مرد با تعجب گفت:«جدي ميگيد؟ولي من خيلي ازشون خوشم نمياد.»

« كوسه هايي كه اينجا زندگي ميكنند چندان جالب نيستن ، كوسه هاي كله چكشي بي نظير ترين نوع كوسه ها هستن.»

مرد سري تكان داد:« شايد ، ولي خوشبختانه توي اين دريا وجود ندارن.»

زن خنده اي كرد وگفت:«ازاين بحث كه بگذريم بايد بگم اين تعداد ماهي براي من كافي نيست ، بايد كمي جلو تر برم.»

مرد با تعجب گفت:«شما تا همين الان كلي ماهي گرفتين!»

«نه نه ، مي دونيد من واقعا به تعداد بيشتري نياز دارم »

مرد پرسيد:«موضوع چيه؟»

زن مكثي كرد ، با ترديد گفت:« شايد بد نباشه يه رازي رو بهتون بگم؛ البته اين كارم چندان بر خلاف قانون نيست.»

مرد جوان يكي از ابرو هايش را بالا برد و با بد گماني  به زن خيره شد.

بقيه تو ادامه مطلب

حتما بريد خيلي قشنگ ميشه

 

 



ادامه مطلب ...
 
دو شنبه 23 خرداد 1390برچسب:بزرگترين شهر ايران,داستان, :: 9:46 :: نويسنده : سپیده

 

ببخشين كه منتظرتون گذاشتم

اينم يه داستان البته بعد از صد سال (سپيده)



بزرگترين شهر ايران

 

اولين مسافرتشان نبود ولي يكي از پر دردسر ترين آنها بود ، بسياري از جاده هاي شهر كاملا آسفالت نشده بودند و بارندگي شديد ، گذر از خيابان را سخت تر كرده بود.

لاستيك ماشينشان  در يك چاله ي پر آب گير كرده بود و هرچه بيشتر تقلا مي كردند ماشين بيشتر در آب فرو مي رفت . دخترك سرش را از روي شيشه ي پنجره ي ماشين برداشت و به خياباني كه در آن بودند نگاه كرد.

ميتواست ميدان بزرگ و سرسبز ولي خيس از باران را به راحتي ببيند.

با صدايي خواب آلود از مادرش پرسيد:«اسم اين شهر چيه؟»

مادر جواب داد:«بندر انزلي »

دخترك سرش را روي شيشه گذاشت و به خواب فرو رفت.ساعتي بعد بلند شد ، باران نمي باريد و جلوي خود خياباني كه پر از مغازه هاي پر زرق بود مشاهده مي كرد.

دوباره پرسيد:«اسم اين شهر چيه؟»

مادرش بي تفاوت گفت:«بندر انزلي»

دخترك با خستگي چشمانش را بست و براي بار دوم به خواب فرو رفت.بعد از ساعتي ناگهان از خواب بر خاست. ماشين دوباره در چاله فرو رفته بود و با حركت ناگهاني ماشين بود كه او از خواب پريده بود .

در مقابل آنها چيزي جز يك جاده ي طويل با چراغ هاي نارنجي وجود نداشت. دخترك با تنبلي پرسيد:« و اسم اين شهر چيه؟»

«انزلي»

مادر پس از پاسخ دادن از ماشين پياده شد تا به پدر دخترك كمك كند .

ساعتي بعد كه در يك مسافر خانه اقامت كرده بودند دخترك در دفتر خاطرات خود چنين نوشت:«بر خلاف تصور عموم مردم ، بزرگترين شهر ايران نه تهران است و نه اصفهان ، بلكه شهري است به نام انزلي »

 

 

 

تو ذوقم نزنيد نظر بدين

 

 
سه شنبه 17 خرداد 1390برچسب:داستان,جنونه يك عاشق, :: 10:23 :: نويسنده : سپیده

سلامي دوباره اين  هم يكي از داستان هاي جديدمه اميدوارم لذت ببرين و قابل بدونين و نظر بدين . (سپيده)

 

 

جنونه يك عاشق

اشك هاي بي امان دختر جوان بر روي گونه هاي رنگ پريده اش روان بود.دست هايش را از روي ميز باز پرس برداشت ، دستبند روي دستانش سنگيني مي كرد و صداي زنگ مانند زنجير هاي دستبند به گوش مي رسيد.

بازپرس وارد اتاق شد و صداي گوش خراش كشيده شدن صندلي بر روي زمين  به گوش رسيد و باز پرس روي آن نشست.رو به روي دخترك آيينه اي قرار داشت كه سرتاسر يك ضلع ديوار را گرفته بود.مانند پنجره اي بزرگ.ولي دختر جوان خوب ميدانست اين شيشه فقط براي او يك آيينه است و كساني كه پشت آن هستند داخل اتاق را به خوبي مي بينند.

بازپرس يك پوشه پر از برگه در دست داست ، آن ها را روي ميز گذاشت و  برگه هاي درون آن را مدتي جا به جا ، برگه اي را در آورد وبدون مقدمه گفت:«دوشيزه جونز اظهاراتتون رو مي شنوم.»

زن جوان سعي كرد خود را آرام كندولي اينكار براي او خيلي سخت بود ، در نتيجه مدتي طول كشيد.

سر انجام پرسيد:«من چه چيزي بايد بگم آقاي بازپرس؟»

بازپرس گفت:«انگيزه ي شما از قتل خواهرتون چي بود؟چرا اين كار وحشيانه رو انجام دادين؟»

دوشيزه جونز گفت:«من..من شخص ديگه رو سراغ نداشتم كه هم يكي از اقوام نزديكم باشه و هم راحت بتونم بكشمش.»



ادامه مطلب ...
 
سه شنبه 17 خرداد 1390برچسب:داستان,دختر آفتاب,سپيده, :: 10:21 :: نويسنده : سپیده

اين اولين داستانيه كه نوشتم تو رو خدا يكمي با احساس تر بخونيدش برداشت خودتون رو هم ازش حتما بگين. ممنون ، خيلي زياد (سپيده)

 

دختر آفتاب

بوي سيب هاي وحشي در جنگل پيچيده بود ، بوي ديوانه كننده اي بود. دخترك بيچاره در حال دويدن بود،‌با كفش هاي كتاني سفيد كه حالا به هر رنگي غير از آن در آمده بود.

دخترك حتي يك لحظه هم درنگ نمي كرد انگار چيزي به اسم ترمز در وجود انسانيش نبود.

آن قدربه دويدن ادامه داد تا كفش هايش پاره شدند ، آره حالا دختر بيچاره مي بايست با كفش هاي پاره و‍‍ سخت تر از قبل به دويدن ادامه ميداد ، كمي كه دويد كلا كفش ها از پايش در آمد و لباس ها و صورتش به شاخ و برگ درخت ها برخورد كرد و روي پوست زيباي صورتش خراش ايجاد كرد و موهايش كه دم اسبي بسته شده بودند از هم باز شد و دور صورت لاغرش ريخت .

هر چند دختر همچنان مي دويد ولي سرعتش از قبل كمتر شده بود و هر لحظه داغون تر از قبل مي شد چون بد جوري زخمي شده بود ، ولي چاره اي نداشت بايد مي دويد.

ناگهان به يك رودخانه ي پر آب رسيد ولي از حركت باز نماند و همچنان دويد و سعي كرد از رودخانه رد شود ولي بدجوري خيس شد.هر چند از رودخانه رد شد ولي حتي آن لحظه كه باد سرد به لباس ها و تن خيسش مي خورد و بدنش را به لرزه در آودر هم از دويدن باز نماند.

همچنان مي دويد، دختري وسط جنگل كه حالا آن ظرافت و زيبايي اش را با زخم هاي زياد روي صورت و آشفتگي موهايش تا حدودي از دست داده بود.

آفتاب كم كم غروب مي كرد و دختر كه نا اميدتر مي شد براي اولين بار صدايي جيغ مانند از ته ته حنجرهاش شنيده شد صدايي كه تن هر شنونده اي را به لرزه در مي آورد:«نه...نه...»

انگار لحظه ي مرگ اش فرا رسيده بود او براي اولين بار از حركت ايستادولي حالا ديگر وسط جنگل نبود روي يك پرتگاه بود و بلند بلند جيغ مي كشيد.انگار چيزي در وجودش بود كه او را به سمت پرتگاه مي كشاند، پرتگاهي كه پايينش دريايي بي كران موج مي زد .

به دنبال مادرش كه آروم و به روشني از افق ناپديد و به سمت دريا مي رفت ، خودش رو از پرتگاه پايين انداخت و بلند از ته قلب جيغ كشيد:«نه...»

 

داستان پسر مهتاب در ادامه مطلب

گاهي

آهي

يادي

يه نظري

برام بفرستين 

 دلم گرفت.

 



ادامه مطلب ...
 
چهار شنبه 11 خرداد 1390برچسب:داستان,خسوف,شوم, , :: 10:29 :: نويسنده : سپیده

 

خسوف شوم
ماه كامل و درخشان بود و برق چشم نوازش روي صورت آرام دخترك و پسره كنارش كاملا نمايان بود.
خسوف نزديك بود و ماه درخشان خوشحال تر از قبل.
دختر همراه با آن پسر كه كمي از او بزرگتر بود كنار صخره هاي لب دريا نشسته بودند ، پسرك واقعا جذاب بود و كشش نامرئي در وجودش احساس مي شد .
آن دو به صورت زيباي هم خيره شده بودند و كلمات محبت آميزشان را نثار هم مي كردند. ماه هم هر لحظه براق تر مي شد ، انگار چيزي ته وجودش را مي سوزاند و به صورت نور خود را نشان مي داد ، ماه براي چند ثانيه برق درخشاني كه از هميشه عجيب تر بود زد، مثل لبخند موذيانه ي يك انسان...خسوف شروع شده بود.
دختر و پسر روي صخره به طور مضحكي به گفت و گويشان درباره ي چيزهاي واقعا بي اهميت ادامه دادند ولي وقتي متوجه شروع خسوف شدند سكوت كردند ، دخترك سرش را بلند كرد و هنگامي كه با شيفتگي تمام به ماه نگاه مي كرد گفت:«چقدر زيباست.»
پسرك پوزخند زد ، انگار از اين جمله ي كليشه اي دخترك خنده اش گرفته بود.بعد در حالي كه سعي داشت اين اشتباه دختر را تكرار نكند گفت:«در واقع خسوف هميشه من رو به ياد يه چيزي مي اندازه.»
دخترك نگاه خود را از ماه برگرفت و با كنجكاوي پرسيد:«چي؟»
پسرك با جذابيت گفت:«هميشه حس مي كنم يه نفر چند شب پشت سر هم از ماه فيلم گرفته و حالا اون رو روي دور تند گذاشته.»
دخترك جا خورد، گويي انتظار جمله ي شاعرانه تري را داشت ولي كاملا در اشتباه بود!
پسر با لحن جذاب تري گفت:«و ميدوني حالا به چي فكر مي كنم؟»
دختر با كنايه گفت:«به يه دوربين فيلم برداري»
پسر خنده اش گرفت:«شايد.»
دخترك گفت:«تو فكر مي كني من احمقم؟»
ـ«تو رو نمي دونم ولي خودم "هنوز" اونقدر احمق نشدم كه...»
او جمله اش را به دلايلي نا تمام گذاشت و به ماه كه كم كم خورده مي شد نگاه كرد دخترك كه تاكيد پسر در كلمه ي "هنوز" به خوبي احساس كرده بود پرسيد:«اوم...هنوز؟»
پسر گفت:«آره، و اون هنوز هم خيلي زود از بين مي ره با ناپديد شدن اون.»
پسرك با سرش به ماه اشاره كرد تا دخترك متوجه شود منظور از"اون" چي بود.
دختر ساده لوحانه پرسيد:«خوب وقتي اون "هنوز" از بين رفت و يه آدم كله شق شدي چي؟»
پسرك با لبخند موذيانه اي كه دل دخترك را آب كرد پرسيد:«كاري رو مي كنم كه هميشه آرزوش رو داشتم.»
دخترك كه كمي احساس هيجان مي كرد پرسيد:«چي؟»
پسرك كه هيجان دختر را حس كرده بود لام تا كام چيزي نگفت. دخترك اصرار كرد:«مي خوام بدونم .»
 
 
 
بقيه اين داستان رو مي تونيد تو ادامه ي مطلب بخونيد



ادامه مطلب ...
 

صفحه قبل 1 صفحه بعد